به دنیا آمدم ، گفتم بهشت است !

شنیدم چارم اردیبهشت است

به دنیا آمدم نوزاد بودم

پر از اندوه مادرزاد بودم

گذشت ایام و کم کم راه رفتم

گذشت ایام و دانشگاه رفتم

" سیه چشمی به کار عشق استاد "

تمام هستی ام را داد بر باد

دچارم کرد و ناچارم رها کرد

نمی گویم که او با من چه ها کرد

نمی گویم که آتش زد به جانم

ولی می سوخت مغز استخوانم

هزاران آتش اندر سینه دارم

نمی گویم ، که می سوزد زبانم

برو فرهاد ! اینجا بیستون نیست

برو این خانه غیر از خاک و خون نیست

اگر خاکسترت را باد برده

برو شیرین ترا از یاد برده

نیم فرهاد ، شیرینی ندارم

دگر لامذهبم ، دینی ندارم

دریغا ! گر ازو چیزی شنفتم

ولی با او هزاران بار گفتم :

" تو که نوشم نه ای ، نیشم چرایی ؟

تو که یارم نه ای پیشم چرایی ؟

تو که مرهم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی ؟"

دریغا ! باز اگر چیزی شنفتم

ولی توی دلم اینبار گفتم

"چه خوش بی مهربونی از دو سر بی 

که یک سر مهربونی دردسر بی

اگر مجنون دل شوریده ای داشت

دل لیلی ازو شوریده تر بی "

ولی افسوس ! امید باطلی بود

که سنگی بود اگر او را دلی بود

غریبه آمد و نا آشنا رفت

ولی با من نگفت آخر کجا رفت ...

نمانداو هرچه گفتم ، هرچه کردم

به من می گفت دنبالش نگردم

گدشت ایام و یادش در دل من

چراغی بود و خاموشش نکردم

مرا هرچند او از یاد برده

ولی هرگز فراموشش نکردم ...

 

 

گدشت ایام و کم کم تیره تر شد

گذشت ایام و از بد هم بتر شد

گذشت و دردهایی تازه دیدم 

ولی کم نه ، که بی اندازه دیدم 

زنی دیدم که افسون می فروشد

جوانی را که افیون می فروشد

شنیدم دختری اندام خود را

شنیدم مادری خون می فروشد 

به حرفم خنده کن، باشد ، غمی نیست 

ولی این حرف ها حرف کمی نیست

من از درد بزرگی با تو گفتم

خودم دیدم ، نمی گویم شنفتم

خودم دیدم تلف کردند مارا

برای مرگ صف کردند مارا

خودم دیدم عدالت پخش کردند

خودم دیدم که با مردم چه کردند

ترازوی عدالت دستشان بود

یکی از حیله های پستشان بود !

خودم دیدم ترازوهایشان را

ترازوها و بازوهایشان را

خودم دیدم قسم خوردن ندارد

حدیث و آیه آوردن ندارد

خودم دیدم ، بلی ، مجبور بودم

ولی ایکاش من هم کور بودم

سواری نیست ، گردی بر نخیزد

دریغا ! شیر مردی بر نخیزد

شما مردم ! چه شد پس چشمتان کو ؟

خروش خوشه های خشمتان کو ؟

شما ها پس چرا تدبیرتان نیست

قلم در دستتان شمشیرتان نیست ؟

نمی بینی پر از بند است اینجا ؟

مگر غیرت منی چند است اینجا ؟

رفیقان !طبل تو خالیست این بت 

چه می ترسید ؟ پوشالیست این بت

کمر های شما گر خم نمی شد

که ایشان میخشان محکم نمی شد !

نمی پرسید اینها از کجایند ؟

که ابلیسند و آدم می نمایند ؟

که گرگند و لباس میش بر تن

رفیق دشمن و با دوست دشمن

مگر از آدمیت بو نبردند ؟

مگر آب از کف ابلیس خوردند ؟

مگر دیوارشان دیوار چین است ؟

مگر حمامشان خمام فین است ؟

که کشتن نزدشان صوم و صلات است

که جان آدمی نقل و نبات است !

ندانستیم و عمری برده بودیم

یزید است آنکه بیعت کرده بودیم !

اگر کنده شکسته ریشه باقی ست 

اگر فرهاد رفته ، تیشه باقی ست

به این ماران بر دوست مشو مست

برو ضحاک ! اینجا کاوه ای هست

نگو اندیشه و تدبیر خفته است

در این بیشه هزاران شیر خفته است

نگو این شیر در زنجیر پیر است

همیشه شیر در زنجیر شیر است !

اگر شیری به زیر خاک کردند

دگر شیران گریبان چاک کردند 

 

 

چه ها دیدیم و غرق خون شد این دل

خدایا !با که گویم چون شد این دل ؟

چه گویم که بر این مردم چه ها رفت           عدالت از کجا آمد ، کجا رفت ؟

خدایا هر چه گفتم باز کم بود

فقط یک قطره از دریای غم بود

همیشه درد را با ما سری بود

ولی این درد ، درد دیگری بود

هزاران نطفه درد است در من

قلم از درد آبستن شد امشب

از این پس کافرم ، مردم ببینید

اهورایی که اهریمن شد امشب

به دنیا آمدم گفتم بهشت است !

شنیدم چارم اردیبهشت است

به دنیایم هدایت کرد مادر

زدنیا می روم یک روز دیگر

شما ای بعد مرگم سوگواران

مرا از مرگ باکی نیست یاران

فدای میهنم جان و تنم باد !

اگر مردم به راه میهنم باد !

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1389/10/29 | 11:53 بعد از ظهر | نویسنده : حمید |
  • بوگاتی
  • آریس دی ال