در انتهای راه نیز هنوز تاریکی ست...

 

 

در انتهای راه نیز هنوز تاریکی ست...

من او را دیده بودم
نگاهی مهربان داشت
غمی در دیدگانش موج می زد
که از بخت پریشانش نشان داشت
نمی دانم چرا هر صبح ،
هر صبح که چشمانم به بیرون خیره می شد
میان مردمش می دیدم و باز
غمی تاریک بر من چیره می شد
شبی در کوچه ای دور
از آن شب ها که نور آبی ماه
زمین و آسمان را رنگ می کرد
از آن مهتاب شب های بهاری
که عطر گل فضا را تنگ می کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ی دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به یک دم آنچه در دل بود ، گفتیم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، دیگرش هرگز ندیدم
تو پنداری که خوابی دلنشین بود
به من گفتند او رفت
نپرسیدم چرا رفت
ولی در آن شب بدرود ، دیدم
که چشمانش هنوز اندوهگین بود

ادامه نوشته

به هرجا نگاه میکنم تویی به هر گوشه‌ ی قلبم که خیره میشم میبینم یه خاطره از تو در حال پخش شدنه میدونی قلبم شده مثل یه مجموعه سینمایی که سالن سالن شده و یکیشون داره موقعی که میخندی رو پخش میکنه یکی دیگشون زوم کرده روی چشماتو داره نشون میده چجوری توی هر قرار ترکیب مژه و پلک و چشمات قلبمو به لرزه میندازه اون یکیه دیگه داره تک تک تیپ زدنات و لباسایی که پوشیدی تا بریم سر قرار رو نشون میده و یکی دیگشونم داره پروسه آشناییمونو از اول تا الان پخش میکنه خلاصه که تو قلب من یه آشوبی به پا کردی نشون میده که حالا حالا ها صاحب قلبم شدیو قراره روز به روز به محبوبیتت و دوست داشتنت تو قلبم اضافه بشه؛"

کسی که عشق نداند ز زمره ما نسیت

 


دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن ِ کوچک دود می کنم ...
پک می زنم به خیابان
پک می زنم به کافه
پک می زنم به این فصل
که سرش را پایین انداخته
از لابه لای آدم ها رد می شود
نگاه کن!
ابری که بالای شهر ایستاده
روزی ست که من دود کرده ام...
ادامه نوشته

 

                            

هرچند فاصله ی کوتاهی بین ماست
اما
مرا به همین فاصله کوتاه محدود میکنی ...
زیرا
از این جا فقط سهم نگریستنت را به من داده ای
گلایه ای نیست ...
حضورت را که از من نگیری به این محدودیت ها قانعم ....

 

ویدا...

عشق

در فکر بودم.....
شاید میشد از عشق فروغی برای چشم هایم قرض بگیرم
اما....
عشق هم در این همه فراز نشیب نیازمند شده بود - و حالا نیازمند اعتماد من و تویی است که جوهر اعتماد درونمان خشکیده
.....

ویدا شاهعلی

کسی که عشق نداند ز زمره ما نسیت

گروه ما همه یا عاشقند یا معشــــــوق

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید،

چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!؟؟؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است ؟

اما افسوس ... هیچ کس نبود

همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره

آری با تو هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا نگاه هایت همیشه آنقدر غمگین است

شعری از همشهری عزیزم «حمید رجایی رامشه»


با شمایم نشنیدید ؟ جوابم بدهید

تشنگی کشت مرا جرعه ی آبم بدهید


تشنه ام وای اگر آب به دستم نرسد

دست کم آب ندادید سرابم بدهید


سال ها هست که این شهر به خود مست ندید

عقل ارزانی تان باد شرابم بدهید



درد عشق است که جز مرگ ندارد مرحم

چوبه ی دار مهیاست طنابم بدهید


خواب تا مرگ،کسی گفت فقط یک نفس است

قسمتم مرگ نشد فرصت خوابم بدهید



گفته بودید که هر جرم عذابی دارد

عاشقی جرم بزرگی ست عذابم بدهید

پرسیدم چگونه بهتر زندگی کنم ؟ و جواب داد...

پرسیدم ... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در توست

...

زندگی قانـــــــون نیست
زندگی قافیه باران است
من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند
تو بهاری و به اندازه ی باران خدا زیبایی
و بلندای امیدت پاسداشتی مداوم برای زندگیست

من در این تاریکی

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

ادامه نوشته

کلینیک خدا

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند

. به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم

. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

 

.

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه‌اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک 

دوستی فداکار به ازای هر مشکل 

نغمه ای شیرین به ازای هر آه 

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  

 
 
سخن آخر آن كه عيب کارم در اينجاست که من «آنچه هستم» را  با «آنچه بايد باشم» اشتباه مي‌کنم!
 
خيال مي‌کنم كه آنچه  كه بايد  باشم هستم، در حالي ‌که  آنچه كه هستم نبايد باشم.
 
 
از زنده ياد احمد شاملو